|
جان مي دهم به گوشه ي زندان سرنوشت سر را به تازيانه او خم نمي كنم افسوس بر دو روزه هستي نمي خورم زاري بر اين سراچه ماتم نمي كنم با تازيانه هاي گرانبار جانگداز پندارد آن كه روح مرا رام كرده است جان سختي ام نگر، كه فريبم نداده است اين بندگي، كه زندگي اش نام كرده است بيمي به دل ز مرگ ندارم كه زندگي جز زهر غم نريخت شرابي به جام من گر من به تنگناي ملال آور حيات آسوده يك نفس زده باشم حرام من! تا دل به زندگي نسپارم، به صد فريب مي پوشم از كرشمه هستي نگاه را هر صبح و شام چهره نهان مي كنم به اشك تا ننگرم تبسم خورشيد و ماه را اي سرنوشت،از تو كجا مي توان گريخت؟ من راه آشيان خود از ياد برده ام يك دم مرا به گوشه ي راحت، رها مكن با من تلاش كن كه بدانم نمرده ام! اي سرنوشت مرد نبردت منم بيا زخمي دگر بزن كه نيفتاده ام هنوز شادم از اين شكنجه، خدا را، مكن دريغ روح مرا درآتش بيداد خود بسوز! اي سرنوشت!هستي من در نبرد توست بر من ببخش زندگي جاودانه را! منشين كه دست مرگ زبندم رها كند محكم بزن به شانه من تازيانه را!........(استاد مشيري)........
تو چشات نگاه مي كردم، نه براي آخرين بار تو منو شكستي رفتي، نه براي اولين بار حالا با چشماي گريون، زير اين بارون نشستم اما از يادم نرفته، عهدي كه من با تو بستم تو مي گفتي كه مي موني، دو سه روز به پام نشستي تا كه فهميدي غريبم، رفتي و منو شكستي منم مي شكنه غرورم، ندونستي كه صبورم اما منتظر مي شينم، تا بياي تو رو ببينم لعنت به ساعت ديوار، حيف اون نگاه بيدار دل من زنده مي مونه، به اميد روز ديدار بعد تو خيلي غريبم، لعنت به رسم زمونه اما باور كن عزيزم، دنيا اين طور نمي مونه لعنت به ساعت ديوار، عزيزم خدانگهدار دل من زنده ميمونه، به اميد روز ديدار
غربت من هر چي كه هست از با تو بودن بهتره آخر خط زندگيم اين نفساي آخره وقتي دارم با هرنفس ازاين زمونه سيرميشم وقتي با هرزخم زبون ازاين و اون دلگير ميشم اين آخر راه ديگه، بايد كه تنها بميرم تنها تو اوج بي كسي، تو غربت آروم بگيرم بايد برم، بايد برم، بايد كه بي تو بپرم.آخ كه چه سنگين مي زنه اين نفساي آخرم سكوت من نشونه رضايتم نيست، ميدوني گلايه هامو ميتوني از توي چشمام بخوني بگو آخه جرمم چيه كه بايد اين جور بسوزم.هيچي نگم داد نزنم، لبامو رو هم بدوزم در به در غزل فروش، منم كه گيتار ميزنم.با هر نگاه به عكست انگار من خودمو دار ميزنم نفرين به عشق،به عاشقي،نفرين به بخت وسرنوشت به اون نگاه كه عشق تو، تو سرنوشت من نوشت نفرين به من نفرين به تو، نفرين به عشق من و تو به ساده بودن من و به اون دل سياه تو.............
ای شب ، به پاس صحبت دیرین ، خدای را ای شعر من ، بگو که جدایی چه می کند ای روشنان عالم بالا ، ستاره ها آخر اگر پرستش او شد گناه من ................................استاد مشیری..................................
خيلي وقته از چشام بي تو بارون مي باره دل نااميد من، تو رو آرزو داره دل نااميد من........ اي هميشگي ترين، آه اي دورترين سوختن كار من است نگرانم منشين راست مي گفتي تو ديگر اكنون دير است دوستي و دوري آخرين تدبير است راست مي گفتي تو بايد از عشق بريد از چنين پاياني به سرآغاز رسيد شكستي و شكستم، گسستي و گسستم چه بودي و چه بودم، چه هستي وچه هستم شكستي و شكستم...............چه هستي و چه هستم تو رها از من باش، اي برايم همه كس زير آوار قفس، مانده ام من زنفس تو و خورشيد بلند، من و شبهاي قفس بعد از اين با خود باش، ياد توما را بس ياد تو ما را بس.......ياد تو ما را بس
مي گذرم از ميان رهگذران، مات مي نگرم در نگاه رهگذران، كور اين همه اندوه در وجودم و من، لال اين همه غوغاست در كنارم و من دور! ديگر در قلب من،نه عشق،نه احساس ديگر در جان من، نه شور، نه فرياد دشتم،اما در او نه ناله مجنون! كوهم، اما در او نه تيشه فرهاد! هيچ نه انگيزه اي، كه هيچم، پوچم! هيچ نه انديشه اي، كه سنگم، چوبم! همسفر قصه هاي تلخ غريبم. رهگذر كوچه هاي تنگ غروبم. آن همه خورشيدهاكه درمن مي سوخت، چشمه اندوه شد ز چشم ترم ريخت! كاخ اميدي كه برده بودم تا ماه، آه، كه آوار غم شد و به سرم ريخت! زورق سرگشته ام كه در دل امواج هيچ نبيند، نه ناخدا، نه خدا را موج ملالم كه در سكوت و سياهي مي كشم اين جان از اميد جدا را مي گذرم از ميان رهگذران، مات مي شمرم ميله هاي پنجره ها را. مي نگرم در نگاه رهگذران، كور مي شنوم قيل و قال زنجره ها را. ..................................استاد مشيري.......................................
بر صليبم، ميخكوب! خون چكد از پيكرم، محكوم باورهاي خويش. بوده ام ديروز هم آگاه، از فرداي خويش. مهرورزي كم گناهي نيست! مي دانم، سزاوارم، رواست. آنچه بر من مي رسد، زين ناسزاتر هم سزاست در گذرگاهي كه زور و دشمني فرمانرواست. مهرورزي كم گناهي نيست! كم گناهي نيست عمري، عشق را، چون برترين اعجاز، باور داشتن. پرچم اين آرمان پاك را در جهان افراشتن. پاسخ آن، اين زمان: تن فرو آويخته! با ناي بي آواي خويش! ساقه ي نيلوفري روييد در مرداب زهر! اي همه گل هاي عطرآگين رنگين! اين جسارت را ببخشاييد بر او، اين جسارت را ببخشاييد! جرم نابخشودني اين است: - ((ننشستي چرا بر جاي خويش؟))- جاي من بالاي اين دار است با اين تاج خار! در گذرگاه شما، اين تاج، تاج افتخار. جاي من، تا ساعتي ديگر، از اين دنيا جداست، جاي من دور از تباهي هاي دنياي شماست، اي همه رقصان! درون قصر باورهاي خويش!...........(استاد مشيري)
با يه شكلات شروع شد.من يه شكلات گذاشتم تو دستش ، اونم يه شكلات گذاشت تو دست من.من بچه بودم،اونم بچه بود.سرمو بالا كردم،سرشو بالا كرد.ديد كه منو مي شناسه.خنديدم،گفت:دوستيم؟گفتم:دوست دوست.گفت:تا كجا؟گفتم:دوستي كه تا نداره!گفت:تا مرگ!خنديدم و گفتم:من كه گفتم تا نداره.گفت:باشه،تا پس از مرگ!گفتم:نه،نه،نه،نه،تا نداره.گفت:قبول.تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن!!!يعني زندگي پس از مرگ.بازم با هم دوستيم.تا بهشت،تا جهنم.تا هر جا كه باشه،ما با هم دوستيم...خنديدم و گفتم:تو براش تا هر كجا كه دلت مي خواد يه تا بذار.اصلا يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا.اما من اصلا براش تا نمي ذارم...نگام كرد،نگاش كردم.باور نمي كرد.مي دونستم اون مي خواست حتما دوستي ما تا داشته باشه.دوستي بدون تا رو نمي فهميد!!! گفت:بيا براي دوستيمون يه نشونه بذاريم.گفتم:باشه،تو بذار.گفت:شكلات.هر بار كه همديگرو مي بينيم،يه شكلات مال تو،يه شكلات مال من،باشه؟گفتم باشه.هر بار يه شكلات مي ذاشتم تو دستش،اونم يه شكلات تو دست من.باز همديگرو نگاه مي كرديم،يعني كه دوستيم.دوست دوست.من تندي شكلاتم رو باز مي كردم.مي ذاشتم تو دهنمو،تند تند مي مكيدم.مي گفت:شكمو!تو دوست شكموي مني!بعد شكلاتشو مي ذاشت توي صندوقچه ي كوچولوي قشنگ.مي گفتم:بخور شكلاتو!مي گفت:تموم ميشه!مي خوام تموم نشه!براي هميشه بمونه!صندوقش پر از شكلات شده بود.من همشو خورده بودم.گفتم:اگه يه روز اونا رو مورچه ها يا كرما بخورن چيكار مي كني؟گفت:مواظبشون هستم!مي گفت:مي خوام نگهشون دارم تا موقعي كه دوست هستيم!!!و من شكلاتامو مي ذاشتم تو دهنمو ميگفتم:نه،نه،نه.تا نه!!!دوستي كه تا نداره!!! يك سال،دو سال،هفت سال،ده سال،بيست سال شده.اون بزرگ شده،منم بزرگ شدم.من همه ي شكلاتامو خوردم.اون همه ي شكلاتاشو نگه داشته.اون اومده امشب تا خداحافظي كنه.مي خواد بره يه جاي دور!ميگه ميرم،اما زود بر ميگردم!!!من كه مي دونم ميره و بر نميگرده!يادش رفت شكلات به من بده!من كه يادم نرفته.يه شكلات گذاشتم كف دستش.گفتم اين براي خوردنه.يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش.اينم آخرين شكلات براي صندوق كوچيكت.يادش رفته بود كه صندوقي داره!هر دو تا رو خورد.خنديدم.مي دونستم دوستي من تا نداره.مي دونستم دوستي اون تا داره.مثل هميشه.خوب شد همه ي شكلاتامو خوردم،اما اون هيچ كدومشو نخورده.حالا با يه صندوق پر از شكلاتاي نخورده،چيكار ميكنه؟؟؟!!!
|
About![]()
دریغا،دریغا،ندیدیم
Home
|